تبليغاتX
هذیان های بیداری

هذیان های بیداری

واژه های مرا به شعر متهم نکنید..

تا اطلاع ثانوی

 

تعطیل است

 

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:22 توسط نفس| |
اي صميمي... اي دوست

گاه و بي گاه لب پنجره ي خاطره ام ميايي

ديدنت... حتي از دور

آب بر آتش دل مي پاشد

آن قدر تشنه ي ديدار تو ام

که به يک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمي دست تو را محتاجم

و دل من به نگاهي از دور

طفلکي مي سازد

اي صمیمی!... اي خوب

تو مرا ياد کني... يا نکني

من به يادت هستم
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 13:43 توسط نفس| |

خدایا اگه هستی چرا نمیخوای جو.اب مخلوقاتتو بدی؟

خدایا اگه امتحانه من دیگه خسته شدم

بسه دیگه

تیر خلاصو بزن

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 13:32 توسط نفس| |
يادش به خير جمعه ي آخر كه رد شدي
 

يادش به خير جمعه ي آخر كه رد شدي
آهسته از كنار همين در كه رد شدی

پاييز در حوالي چشم تو ساده شد
از روزهاي خسته ي آذر كه رد شدي

چشمی نگاه پنجره را امتداد داد
از چشمه هاي روشن باور كه رد شدي

حالا به لحظه هاي خودم قفل مي زنم
مانند لحظه هاي معطّر كه رد شدی

اين جمعه هم بهانه ي يك بغض مي شوي
مثل غروب جمعه ي آخر كه رد شدي

شعراز مهدی میر آقایی

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 4:26 توسط نفس| |

روزی روزگاری

 

این روزها مثل روزهای اول بهار زود گذشتن

مث روزای بهاری که خیلی قشنگن

مث فروردین

اردیبهشت

.

چرا فراموش کرده بودم بهار عمری نداره؟

 

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 23:27 توسط نفس| |

 

مي خواهم امشب مات و حيرانت كنم تا صبح

فرصت اگر شد بوسه بارانت كنم تا صبح

اصلا عزيزم ريش و قيچي دست تو امشب

امر امر تو فرمان بده آنت كنم تا صبح

من آمدم تا حل كني امشب مرا در خود

مي خواهم امشب جان به قربانت كنم تا صبح

من نيستم بيدي كه با بادت بلرزانيش

مي خواهم امشب مثل طوفانت كنم تا صبح

من دوست دارم دل به هر زلفت بياويزم

خوش كرده ام يك شعر مهمانت كنم تا صبح

با تك تك سلول هايت عاشق من باش

عشقم كشيده رخنه در جانت كنم تاصبح

 شعر از اقای حسن رفعت پور

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 0:17 توسط نفس| |

عشق را
مي گويم
بايد اين حادثه را
از نگه سبز تو
آغاز نمود
عشق را
بايد
از زمزمه
بارش چشمان تو
با واژه احساس
سرود
و در اين
قدرت دريايي تو
کشتي توفان زده را
در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
به هم آوايي قلب دو پرنده
به سبکبالي اوج
دل سپردن
به شب هم نفسي
راغب پرواز شدن
آري
عشق را
بايد ابراز نمود
عشق را


بايد گفت....

 

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 2:0 توسط نفس| |
نگاهش میکنم ؛ غرور جریحه دار شده و شرف لگد مال شده ام را میبینم ، روی خط قرمزی که از کنار لبش تا سنگفرش خیابان کشیده شده...

خانم آقا سلطان روحت شاد

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا

.

آقای ابطحی از شما هم میگذریم

درکت کردم لحظه ای که از نوازشهای دربند اینقدر با ملاطفت تعبیر میکردی

دخترت هم سن منه

چشم به راهت بود

حق داشتی

خدا حا فظ....

.

خداحافظ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 1:51 توسط نفس| |
کسی میدونه اثر این بوتاکس لعنتی چطور خنثی میشه؟
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 3:6 توسط نفس| |


لحظه ای با من باش
تا همان لحظه بمیرم ناگاه
لحظه ای با من باش
تا همان لحظه رسم تا پرواز
لحظه ای با من باش
تا همان لحظه به فریاد بلند
فاش گویم به همه :
تو فقط عشق منی !

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 3:26 توسط نفس| |

دوربرگردان 100k

..

تا حالا شده بیفتی توی یه جاده ی قشنگ که دلت میخواد تا اخرشو بری؟

بدون اینکه بدونی آخرش کجاست؟

چی میشه؟

چی منتظرته؟

با اینکه میدونی این جاده دور برگردون نداره

حالا دور برگردون یعنی سقوط

.

.

.

.

.

.دیگه دیره..

.

.

.

خوابه؟

رویاس؟

سرابه؟

نیست؟

..

.
.

نیست...

رفت...............................................

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 22:47 توسط نفس| |

مي داني عزيز دلم!

مدتهاست که ديگر نه بويي را مي شنوم

و نه صدايي را،

و نه مزه اي

و نه چشمم به جمالي روشن مي شود

حتي حس قلم زدن در اين غربتکده ها را هم ندارم!

مي داني عزيز دلم!

خطم کم رنگ تر،

چهره ام سرخ تر،

خنده هايم مصنوعي تر

و روحم آرام تر شده!

حتي ديگر جايي براي بهانه جويي هم ندارم!

مي داني عزيز دلم!

نه دلم براي ديدني تنگ مي شود،

نه از آشنايي، کسي خوشوقت،

نه از بودن ها راضي،

و نه از زيبايي ها حظ

حتي هر چه مي انديشم «هيچ» هم ندارم!

مي داني عزيز دلم!

شماره چشمم بالا رفته،

خستگي هايم مضاعف شده

شب بيداري هايم طولاني تر،

ضربان قلبم کندتر

حتي نفسي براي کشيدن هم ندارم! 

مي داني عزيز دلم!

نه جرأت تاريخ نويسي دارم

نه شهامت سکوت

و نه چيزي براي رو کردن

هر چه بود از کف رفت 

حتي ناي نگاه به پشت سر را هم ندارم!

مي داني عزيز دلم!

نه مهري در من مانده

نه ماهي،

آسماني شدم پر از ستاره بي نور

چون سياهي شب، پر از شبم،

در تمام وسعت اين خلاء حتي يک نور هم ندارم!

مي داني عزيز دلم!

از فرشته ها هم مي ترسم، 

نه آرزو به دستشان مي دهم

و نه جان را!

به امانت داري ملائک هم مشکوکم،

در تمام اين هستي تنها امینم تو شدی

امینم میشوی؟

مي داني عزيز دلم!

دوست دارم ازگفتني ها برايت بگويم

از غصه ها برايت قصه،

ولي تمام ديوارهاي اين غربتکده پر از گوش است

 حتي يک گوش شنوا هم ندارم!

گوش شنوایم میشوی؟

مي داني عزيز دلم.......................................................................

  

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:53 توسط نفس| |

من  به  اندازه  شب هاي  زمستان تنها

و به اندازه ي يك ميوه ي تابستان سرد

و به اندازه يك روز بهاري نمناك

و به اندازه مرگم ساكت.....

لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد؟

چه كسي مي آيد كه بخواند با من شعر تنهايي من را با دل؟

و چه كسي مي فهمد من به اندازه ي پاييز سكوتم تلخ است؟

و چه كسي مي داند من گرفتار كدامين گنه خود شده ام؟

كه  به مثل تنه ي خشك درخت داركوب ها به همسايگيم آمده اند

و مثل گنداب ته باغ وزغان مرثيه خوانم شده اند

چه كسي مي داند؟؟؟؟؟

من چرا در پي كرم شب تاب ام؟

من چرا در پي هر روشني چشم نواز كاسه به دست

به گدايي سر سوزني از نور شتابان رفتم؟؟

چه كسي مي فهمد؟

من همان آفتاب گردان حقيرم كه به هنگام طلوع

گردن افتاده خود را به اميد نگه داغ تو

 در هر طرفي چرخاندم

تو نديدي  تو نفهميدي  ندانستي

تا كه بازت يابم 

تا كه يك بار دگر قبل از مرگ

بپرستم همه ي روشنيت را با عشق

و بپرسم چه كسي مي داند لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد؟؟؟؟؟؟

چه کسی میداند؟

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 4:43 توسط نفس| |

کاره ای نبودم که تو را یافتم

بازی گوشی های کودکانه کار دستم داد

تا مثل همان کلاس اولی ها  برایت موشک کاغذی بسازم

دیوانه ات شوم ، گازت بگیرم

و مثل ندید بدیدها دوستت بدارم .

چقدر یادت گرفته ام *** 

فردا

اگر بیایی باغمان

تو را جای دانه ی آلبالو می کارم

و چند ماه بعد

کال کال تو را می خورم !

 

 

قرار بود هیچکسی درگیر نشه

چرا اینطورشد؟

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 2:40 توسط نفس| |

وقتی صدای پای ثانیه

به امتداد یک شب طول میکشد

تا حجم نبودن تو را

بکوبد

به سنگین ترین ضربه ها

من خالی از هرچه بودنم

.

وقتی اولین نگاه

 آخرین دیدار شد...

.

پایان ماست....

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 1:11 توسط نفس| |

من به خدای شما کافرم

به خدای خودم مومن

.

اینجا مسلخ تعبیر نشده ی

کالبد من است

.

هیچ باکی نیست

سمفونی مرگ زیباست

تا ظلم برپاست...

.

به دل نگیرید.....................

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 5:5 توسط نفس| |

معشوق من
با ان تن برهنه بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال می کنند
معشوق من
گویی از نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه ازاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاداور اصالت  زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای ادمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون اخرین نشانه های یک مذهب شگفت
در لا به لای بوته پستانهایم
پنهان نموده ام .....

 من...............................

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 3:24 توسط نفس| |

در یک انتخابات رای دهندگان مهم نیستند رای شمارندگان مهمند ..استالین

ما همان خس و خاشاکیم....

باز درها بسته است!

خوابها سنگین است!

نمی دانم به غم خویش بگریم یا به حال مردم خویش؟

نمی دانم با که بگویم درد دل درد دل خویش؟

به کدامین گناه باز خلقم, مردمم, برادرانم , خواهرانم , دوستانم , مخالفینم , موافقینم ,هم میهنانم را در خاک و خون ببینم؟

به چه گناه مردم من روی خوشی و آسایش نبیند؟

روزی به کام اسکندرروزی به کام روم روزی به کام  تازیان روزی به کام مغول روزی به کام روس روزی به کام انگلیس روزی به کام آمریکا روزی به کام صدام,روزی به کام...باید کامشان تلخ گردد؟

خدایا!!!

گناه مردمم چیست؟

گناهشان این است که نخستین مردمی بودند که تو را به خداوندگاری شناختند؟

گناهشان این است که نخستین پیام آور انسانیت و حقوق بشر و آزادی ,هدیه ای که تو به بشر عطا کردی ,بودند؟ آیا گناهشان این است که این پیام را بر سنگ و لوح نگاشتند (لوح حقوق بشر کورش) و به جهانیان عرضه داشتند؟

گناهشان این است که شعار با دوستان مروت ,با دشمنان مدارا دادند؟

یا نه گناهی است که من نمی دانم؟

به کدامین گناه مردمم بازیچه دست قدرت طلبان شده اند؟

نکند گناه ما این است که خاکمان طلا و آسمانمان فیروزه ای  و در اعماقش گنج و نفرین نفت و تمدن خوابیده است؟

آیا گناهشان این است میراث دار کهن ترین تمدن . کهن ترین الفبا و خط جهان (تمدن جیرفت) می باشند؟ نکند با آن الفبا در ثنای تو چیزی نوشته اند؟ این است جرمشان؟

آیا گناه مردم من این است در شرقش خراسانیان هستند و در برابر تهاجم بیگانه ایستاده اند؟ و نخستین جنبش ملی علیه بازماندگان اسکندر (سلوکیان) را به راه انداخته اند و سیاه جامگانش امویان را سرنگون ساختند و یا سربدارانش دربرابر مغول ایستاد و یا اینکه لشگر همیشه پیروزش صدامیان را از خاک ایران بیرون راند؟ و در عوض دانش و شعر و حماسه تحویل ایرانیان داده اند؟ آیا گناهشان اشک و مهرداد و بزرگمهر و ابومسلم و فردوسی و خیام و عطار و مولوی و خواجه نصیر وناصر خسرو و اخوان و هزاران سرباز شهید راه میهن است؟

و چه نیکو فردوسی توسی سروده است:همه جای ایران سرای من است   خوب و بدش سزای من است.

یا آنکه گناه مردمم این است که در شمال غربش مردم آذرابادگانش سالها در برابرهجوم سکاها مقاومت کرد و یا جلوی استیلای تازیان ایستاد وسرخ جامگانش تا آخرین نفر در خون خود غلتیدند تا ازاداب ایرانیان پاسداری کنند و یا آنکه چون  مردانه با دست خالی جوی توپهای عثمانی در چالدران جان فشانی کرد و یا آنکه شیر زنان تبریزی سربازان عثمانی را با قیامی خونین و با لباسی سیاه در عزای مردانشان در تن از این خاک پاک مذبوحانه بیرون راندند و یا ایستادگیشان در برابر زیاده خواهی های روسها و جانبازیشان در انقلاب مشروطه سزاوار این نفرین است؟ و یا آنکه فرزندانی همچون بابک وشاه اسماعیل و شاه عباس و ستار خان و باقر خان و شهریار و پروین را به ایران زمین هدیه داده اند  مستحق رنجند؟

چه خوش گفت ستار خان در واپسین ساعات عمر: می خواهم بیرق (پرچم) هفت کشور زیر بیرق ایران باشد.

آیا گناه مردم من این است که در شمالش دیلمیان در برابر تازیان و خلفای ظالم ایستادند و در غرب و جنوب غربش مردمان غیور کردی است که سرزمینش چند پاره شده واز ایران جدا افتاده و سالها برای ایران و به نام ایران کوشیده وجنگیده یا  لر و لک و کرمانشاهی و ایلامی و بختیاری و قشقایی و خوزستانی و عرب ایرانی با غیرت برای این کشور مرزبانی کردند و دربرابر صدام خون خوار و دیوانه از جان و مال دریغ نکردند؟ آیا گناه مردم من 000/60 شهید عرب خوزستانی در جنگ ایران و عراق است؟

گناهشان ناموسهای از دست رفته است ..

آیا گناه مردم من این است که مردی از سرزمین سیستان و بلوچستانش برخاست و نخستین حکومت ایرانی را پس تهاجم تازیان در ایران بر پا نمود؟ آیا گناه مردم من حکومت ملی یعقوب لیث صفاریست  و یا سردار دلیر لشگر ایران رستم که به زیبایی فردوسی داستان مردانگی و جانفشانیش در برابر بیگانگان بویژه اقوام مهاجم تورانی را به نظم درآورده است (که به غلط توران را آذری معنا کرده اند ,که این از بازیهای کثیف استعمار و استثمار است که می گوید تفرقه بیانداز و حکومت کن),می باشد؟

یا آنکه گناه مردم ما دلیران تنگستان و دشتستان می باشند که مردانه جلوی انگلیس تنها و با دست خالی در زمان خواب و خیانت پادشاهان قاجار که ننگ بر آنان باد ,ایستادند و مردی مردتر از همه مردان تاریخ ایران زمین و شهیدی بزرگ همچون ریس علی دلواری دادند؟

خدایا!!!

 نکند چون به ما اینها را نگفته اند؟ یا ما مردمی فراموش کاریم ؟ یا حافظه تاریخیمان ضعیف است و یا اصولا تاریخ را دوست نداریم؟ (که چه خوش به حال دشمن می شود از این جمله) یا آنکه نخواسته اند ما یادمان باشد, که بودیم و که هستیم؟,سزاوار روزگارانی چنین تلخیم؟

آیا گناه مردم من این است که مسلمان و زرتشتی و مسیحی و یهودی و سیک (فرقه ای آمیخته از تعالیم هندو و اسلام) و مندایی(پیروان حضرت یحیی) و بی دین و با دین و صدها فرقه و دین و آیین دیگر عاشقانه کنار هم می زیند و جز در خلوت خود و خدای خود هیچ تفاوتی با دیگری نمی بینند؟

خدایا!!!!!!!!

امروز خون هم میهنانم چه مظلومانه و چه بی رحمانه بازیچه دست قدرت طلبان می گردد و چه نا به حق فریاد و درد دل و بغض چند صد ساله به تمسخر گرفته می شود و بر احساسات و تمایلات ایرانیان سوار شده تا بر اریکه قدرت تکیه زنند؟

خدایا مردم من 103 سال است که انقلابی نوین کرده اند(انقلاب مشروطه) و سردمدار آزادی و آزادی خواهی شده اند.

خدایا سخنان و نوشتار و بیانیه  نخستین  مرد  آزادیخواه سرزمینم و جهان (لوح حقوق بشر کورش بزرگ) به عنوان سند در سازمان ملل رونوشت شده و جهانیان به عنوان نخستین سند آزادی خواهی به آن مباهات می کنند.

خدایا موزه های دنیا به نگهداری و نمایش این سند افتخار می کنند و مردمم از دیدن این سند در سرزمینم محرومند.

خدایا سزای این بهشت زیبا (ایران) که بسیاری از مواهبت بر روی گیتی, در این سرزمین منحصر به فرد می باشد ,شادی و هم نوایی است.

خدایا!!!!

اگر صدای من رسا نیست ,به حق رسایی زجه کودکان کار وخیابانی ,مردمان کارتن خواب,انسانهای کپر نشین ,جانبازان در حال پوسیدن در گوشه ی خانه ها و سرای جانبازان ,به حق عرق شرم آلود پیشانی پدران شرمنده در برابر همسر و فرزندان,به حق جوانان بازمانده از کار و تحصیل و ازدواج و دل شکسته, به حق زنان خیابانی که از زور گرسنگی تن فروشی می کنند ,به حق دل سوخته مادران ایرانی که فرزندان خود را در انقلاب و جنگ و مرزبانی و خیابان و زندان و اعتیاد از دست داده اند,داد مظلومان از ظالمان و بازیگران قدرت بستان و ایرانمان را آباد و سربلند گردان.

خدایا!!!!!

بگذار چشمانمان باز باشد تا بیگانه و خویش خائن, بر ما به هر دلیلی استیلا پیدا نکند و ما را بازیچه نگرداند و اموالمان را به غارت نبرد و ما را به جان هم نیندازد و القاب و دشنامهایی که سزاوار خودشان است را به گلهای زیبای اقوام و مردم این باغ گل زیبا , که شکوهش رشک بر دل حسودان و جن و انس می اندازد,نسبت ندهند و تخم حسد و نفاق و دشمنی را که ثمره اش علفهای هرز است را میان ما خشک گردان و شرشان را به خودشان بازگردان.

خدایا !!!!

تو خود خوب میدانی که اگر ایرانیان با این تنوع آب و خاک و هوایی ,با این منابع طبیعی زمینی و زیر زمینی ,با این کوه و دریا وبا این وسعت سرزمینی ,با این موقعیت جغرافیایی خوب و با این جمعیت و با این هوش و استعداد و تحصیلات و تخصص و با این خواست و تمایل ذاتی پیشرفت و دانش آموزی و با این غرور و دلسوزی و از همه مهمتر با این تمدن و تاریخ که گواه و سندی است براینکه ایرانی هر کار ناممکنی را ممکن کرده است, متحد شوند ,اگر یکدل شوند و باغبانی دل سوز بر آنان از میان خودشان برگزینند,بهترین و پیشرفته ترین و آبادترین سرزمین تو خواهد شد و شک ندارم که خود نیز رشک براین  سرزمین خواهی برد و ایران را بهشت نیکو کارانت در روز جزا قرار خواهی داد.

خدایا!!!!!!!!!

امروز تو را بلند فریاد می زنم ,ایرانم ,هم میهنانم را یارا باش که دیگر طاقتشان طاق شده است و اگر بیش از این رنج ببینند,مطمئن باش که جهان و جهانیانت دیگر روز خوش نخواهند دید ,که مردمم از ستم بیگانه و خویش بی تاب شده اند.

خدایا!!!!!!!

این هم خواهش,هم التماس و هم هشدار است.

خدایا!!!!!!

مردمم خسته اند از این آزمون صبر و بردباری.

خدایا!!!!!!

به مردمم به ایرانم کمک کن.

خدایا!!!به تو هشدار میدهم به ایرانم کمک کن تا به جنگ تو برنخیزم...

........

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 2:15 توسط نفس| |
یه لطفی به ما بکن ..خفه شدیم رفت ..

این رایحه ی خوش خدمتیتو بگیر اونورتر..

.

وقتی آیت الله مصباح فتوا میدهند تقلب به نفع آقای احمدی نژاد واجب شرعیه یعنی  دیگه همه خفه بشن لطفا...

 

یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه....................................همین

نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 13:23 توسط نفس| |

بده آن قوطی سرخابِ مرا      
      تا زنم رنگ به بیرنگی خویش؛       
بده آن روغن تا تازه کنم        
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش.  


            بده آن عطر که مشکین سازم
            گیسوان را و بریزم بر دوش؛
            بده آن جامۀ تنگم که کَسان
            تنگ گیرند مرا در آغوش.


 بده آن جام که سرمست شوم؛               
به سیه بختی خود خنده زنم                    
روی این چهرۀ ناشاد غمین                     
چهره یی شاد و فریبنده زنم                


وای از آن همنفس دیشب من
چه روانکاه و توانفرسا بود         
لیک پرسید چو از من، گفتم:     
کس ندیدم که چنین زیبا بود!   


          وان دگر همسر چندین شب پیش
        او همان بود که بیمارم کرد
          آنچه پرداخت، اگر صد می شد
          درد زان بیشتر آزارم کرد .


پر کَسِ بیکَسَم و، زین یاران                   
غمگساری و هواخواهی نیست؛               
لاف دلجویی بسیار زنند                           
لیک جز لحظۀ کوتاهی نیست             .


نه مرا همسر و همبالینی   
  که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی     
   که برد زنگ غم از خاطر من .


           آه این کیست که در می کوبد؟
           همسر امشب من می آید
           وای، ای غم، ز دلم دست بکش  

           کاین زمان شادی او می باید .

لب من - ای لب نیرنگ فروش                
بر غمم پرده یی از راز بکش؛                    
تا مرا چند درم بیش دهند                       
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش...               

 فروغ فرخزاد

روحش شاد

اصلا اعصاب وحوصله ی موعظه و نقد وانتقاد از این پست رو ندارم

دوست داشتم گذاشتمش ..

نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 14:12 توسط نفس| |

احمد شاملو

 

روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .

روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم.

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 9:25 توسط نفس| |

. آنگاه که روز شمار زندگی

 روزگار بر باد رفته را

به نشانی گنگ نشانم میدهند

با تمام دانسته ها

.

تنها هم آغوشم تویی

 .

آنگاه  که درد های مکرر سینه

تا استخوانم را میسوزاند

ومن

آرام بخش های  حس تو را یکی یکی تزریق

.

تنها هم آغوشم تویی ...

.

آنگاه که میپذیرم تنها نفس مانده

 بین مرگ و هستی

ثانیه ای است

.

تنها هم آغوشم تویی...

.

آنگاه  که باد  در دشت  سبز خیال

موهایم رابه هر طرف میرقصاند

و من

از فرط تشنگی تو

به تن میکنم

تنپوشی از هوس

ومیپوشانم

 تمام عریانی ام را

باز

تنها هم آغوشم تویی..

.

وآنگاه که با (او )زیر یک سقف

به تمام اشاره ها پایان میدهم 

وپایان................. 

باز هم

تنها هم آغوشم

تویی.......

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 13:13 توسط نفس| |
میخواهم تمام خاطراتم را بسوزانم

.

.

.

.

.

.

کسی کبریت داره؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 0:54 توسط نفس| |

هر شبم به عشق تو صبح شد

 

امشبم به یاد تو سحر....

.

.

.

.

نیامدی؟؟؟

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 4:1 توسط نفس| |

 

بتاب.

بتاب

تا سبز شوم

تا روزهای  حادثه .

.

قول میدهم

آفتابگردانت شوم .

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:35 توسط نفس| |

با هجوم وحشی کدام باد

رخنه میکنی

آغوش باکره ی تنهایی مرا ...

..

بیا .

بیا که فانوس بی سوی فردایم را

به انتظارت

در شاهراه مرکب آهنین آویخته ام ..

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 4:30 توسط نفس| |

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی، که همه و سرد و غریبند با  من

تک و تنها ، به تو می اندیشد .!

و چقدر ...

دلش از دوری تو دلگیر است.... !

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که....

                    شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند،هرکجایی هستی ، به سلامت باشی

ودلت همواره،محو شادی و تبسم باشد....

مهربانم ،ای خوب! یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو پیوند زده است

و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو ، پیوند  زند .... 

مهربانم! این یار، یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

             به شب معجزه و آبی فردا برسی.... 

 

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 5:31 توسط نفس| |

دل من عشق تو را باور کرد..

باتو من می آیم ..

با تو من می مانم..

با تو تا دور ترین  نقطه ی کور...

با تو تا  تاریکی، تا مرگ

دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی

یا به عشقی گذرا دل بندی

یا که در اندیشه ی پایان باشی

تو چرا میترسی ؟

من که زنجیر صداقتها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!

تو بیا با من باش...

توبیا عشق مرا باور کن...

 

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 3:2 توسط نفس| |

مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين بار ببوسمت بيا چشمانمان را ببنديم ..

مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم ...

چشمانت را باز كن لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم .

 
اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ،

 بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ،

ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند ...

میخواهم با تو بمیرم وبرای توبمیرم

 

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 4:36 توسط نفس| |
این روزا خدا بد جوری هوامو داره.

ممنون خدا جون..

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 18:53 توسط نفس| |